|
||||
|
در هم ورهم موبایل؛عکس،نرم افزار |
گل عیش و نشاطم بی ثمر شد
سه چار روزی که من بودم در این دیر
به آه وناله و غم مختصر شد
ID:shervin8060
ساعت
موضوعات
نرم افزار
موزیک
عکس
عمومی
کلیپهای کوتاه موبایل
رینگتون موبایل
برنامه های موبایل
تم موبایل
گوشیهای موبایل
مداحی
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
ملاقلی پور هم رفت:::::موضوع|| عمومی ||
ميم مثل ملاقلي پور،
مثل مرگ
:: رضا استادي: آيا خبر فوت رسول ملاقلي پور دروغ است و اين فيلم ساز به زودي ساخت فيلم سينمايي تازه خود با نام «عصر روز دهم» را آغاز خواهد کرد؟
عصر روز دهم ، داستان پسر جواني است که در دوران کودکي اش شاهد اشغال محل زندگي شان از سوي نيروهاي عراقي بوده است. او به ياد دارد يک سرباز عراقي خواهر چندماهه اش را با خود برده است. او حالا بعد از گذشت چندين سال از آن روزها، در کسوت يک خبرنگار، سفري به کربلا مي کند.
يافتن خواهر ربوده شده اش اصلي ترين هدف او از اين سفر است ؛ اما در آنجا با خواهرش مواجه مي شود که به روال زندگي خود عادت کرده و به همين دليل ترجيح مي دهد با کتمان واقعيت زندگي او، مزاحم زندگي اش نباشد.
بچه بامعرفت جواديه
ديروز خيلي صبر کرديم تا يک نفر پيدا شود و به ما يا يکي از خبرگزاري ها زنگ بزند و بگويد اين خبر دروغ است. هيچ کس زنگ نزد. خودمان دست به کار شديم. زنگ زديم ، پي گيري کرديم و دنبال دوستان آقا رسول گشتيم ، اما هرچه بيشتر جست و جو کرديم ، بغض بيشتر گلويمان را فشار داد. چقدر خوب بود يکي از منابع آگاه ، خبر دلخواه ما را تاييد مي کرد. چقدر خوب مي شد اين خبر تنها يک شوخي بي مزه بود؛ از همان شوخي هايي که اين روزها به خاطر وجود پديده اي به نام SMSرواج پيدا کرده و دامن همه مسائل و موضوع هاي مهم و جدي جامعه ما را گرفته است. به ما حق بدهيد که باور اين خبر براي ما سخت باشد. آخر مگر مي شود آقا رسول ، بچه با معرفت جواديه و فيلم ساز هميشه معترض سينماي جنگ که هميشه از دست زمين و زمان شاکي بود؛ در 51سالگي در مقابل يک بيماري قلبي کم بياورد و غزل خداحافظي را بخواند؟
يعني يک بيماري قلبي ناقابل بدتر از شرايطي است که او معمولا در هنگام ساخت فيلمهايش تجربه مي کرد؟ يعني....
بدبياري پشت بدبياري
نينوا، بلمي به سوي ساحل ، پرواز در شب ، افق ، مجنون ، خسوف ، پناهنده ، نجات يافتگان ، سفر به چزابه ، هيوا، کمکم کن ، نسل سوخته ، قارچ سمي ، مزرعه پدري و ميم مثل مادر همه يادگارهايي است که امروز از اين فيلم ساز بر جاي مانده است.بعد از چهار فيلم اول جنگي اش که لحني حماسي داشت ، در مجنون ، سينماي اجتماعي را تجربه کرد.
در خسوف اين تجربه را تکرار کرد، اما او آدم اين سينما و حرف هاي روشنفکري اين سينما نبود. مثلا همان فيلم پناهنده در زمان خود فيلم متفاوتي بود. اين که دو عضو بريده يک گروهک سياسي به کشورشان باز گردند و بخواهند دوباره زندگي کنند. شايد از همين جا بود که دردسرهاي فيلم ساز عصباني سينماي ايران آغاز شد. بد بياري پشت بد بياري. نجات يافتگان سال ها توقيف بود. سفر به چزابه با آن که تجربه متفاوتي در اين سينما بود در اکران توفيقي به دست نياورد. اما يک فايده داشت. انگار اين فيلم ساز ديگر راه خود را در سينماي ايران پيدا کرده بود. چند سال بعد وقتي هيوا را ساخت ؛ باز هم شهدائ زنده بودند و فقط بايد چشم بصيرتي بود که آنها را مي ديد. او در هيوا براي اولين بار قهرمان فيلمهاي اکشن سينماي ايران را به جبهه فرستاد. جمشيد هاشم پور از هيوا به بعد ديگر آن يکه بزن سر تراشيده فيلمهاي اکشن نبود که با يک رگبار اسلحه اش ، قاچاقچي ها و آدم بدها را راهي ديار نيستي مي کرد. او حالا در اين فيلم تبديل به مردي عارف مسلک شده بود. از همان جا ورق کارهاي هاشم پور برگشت و خيلي از کارگردان هاي ديگر متوجه قابليت هاي او شدند. کمکم کن يک فيلم تجاري عجيب و غريب بود که هيچ ارتباطي با ملاقلي پور نداشت ، اما يک فايده مهم داشت و آن اين که بالاخره برخي از مشکلات مالي کارگردانش را حل کرد و او توانست براي مادرش يک خانه بخرد. بعد از آن در فيلم نسل سوخته همه تلاش خود را کرد تا يک فيلم تلخ و سياه و اپيزوديک بسازد که البته اين فيلم هم يک توقيف کوتاه مدت را تجربه کرد. از قارچ سمي به بعد او مسير تازه اي را تجربه کرد. آقا رسول ثابت کرد که کارگردان جاه طلبي است و حاضر است بابت اين مساله بهاي کار را هم بپردازد. فيلم موفقيت چنداني به دست نياورد، اما ثابت کرد که سينماي ايران از نجات سرباز رايان چيزي کم ندارد و اين مساله اي بود که او در چند دقيقه از فيلم خود آن را به نمايش درآورد. اين جاه طلبي قرار بود در مزرعه پدري تکميل شود، اما مسائل زيادي دست به دست هم داد تا آنچه مي خواست اتفاق نيفتد. در سال 81تمام توان خود را به کار گرفت تا مزرعه اي آباد بسازد، اما نتيجه اين فيلم پر هزينه ؛ تنها چند صحنه به ياد ماندني بود که در مقابل فيلمي مانند دوئل حرف زيادي براي گفتن نداشت. شايد علت اين مساله اين بود که او گوهر يگانه کارهايش - يعني فيلم نامه و داستان را - اينبار فراموش کرده بود. خيلي ها مي گفتند کار او ديگر در سينما تمام است و از اين پس بايد سراغ ساخت سريال هاي «حاجي ، سيدي» جنگي برود يا وقتش را صرف ساخت فيلمهاي تجاري کند. حتي خودش هم گفت که ديگر فيلم جنگي نخواهد ساخت و پا را فراتر گذاشت و گفت که ديگر فيلم نخواهد ساخت دو سال بعد از اکران ناموفق مزرعه پدري ، پاييز سال 85با افتخار روي سن سينما فلسطين رفت تا با آن پيراهن سفيد و تي شرت نارنجي که انعکاسي از روحيه متضاد خود او بود؛ باز هم اعلام موجوديت کند و با افتخار بگويد که هنوز هم مي تواند فيلم خوب بسازد.
براي خيلي ها ميم مثل مادر فيلم حيرت انگيزي بود و هيچ چيز آن به سينماي ملاقلي پور شباهت نداشت. او در فيلم همه توان خود را به کار گرفته بود تا درباره واژه مقدسي به نام مادر صحبت کند. حس و حال فيلم ديوانه کننده بود. اين همان چيزي بود که در فيلمهاي ديگر بايد با ذره بين به دنبال آن مي گشتيم. او فيلم را از جشن خانه سينما بيرون کشيده بود. معطل جشنواره فيلم فجر هم نشده بود و ميم مثل مادر يکراست رفته بود روي اکران. فروش فيلم خوب ؛ بازتاب هاي مثبت آن و روحيه ملاقلي پور عالي!!
در اوج
چقدر بد شد. سال تمام نشده حاج رسول هم دنبال تمام خاطرات شيرين اين شش ماه گذشته ، به مسافران چزابه پيوست. تازه سي دي 1000توماني ميم مثل مادر از شنبه به بازار آمده بود. تازه داشت مستندي درباره ساخت «ضريح امام حسين (ع) در ايران» مي ساخت. تازه فيلم او به زبان هندي داشت دوبله مي شد. اين اواخر هم به شدت پيگير ساخت سريالي درباره زندگي امام حسين (ع) بود. فيلم نامه را سال 79براي مرکز سيما فيلم نوشته بود. با يکي از تهيه کنندگان ايران هم به دنبال سرمايه گذار تا لبنان رفته بود تا بلکه بتواند هزينه ساخت اين سريال را از حزب الله دريافت کند. گفته بود نذر کرده براي اينکار دستمزد نگيرد. قرار بود از بهار سال آينده ساخت فيلم تازه خود را آغاز کند؛ اما درست در نقطه اوج زندگي حرفه اي اش سينما را تنها گذاشت. سينماي دفاع مقدس يک وزنه خود را از دست داد و اين چيزي نيست که به سادگي جبران شود.
پشت يکي از همان خاکريزها
شايد به سختي بتوان عکسي با لبخند از ملاقلي پور پيدا کرد. حتي در عکس هايش هم هميشه جدي و بداخلاق بود. او براي خبرنگاران هميشه سوژه سختي بود. کافي بود سوالي از او بپرسي که دلش نخواهد به آن جواب بدهد. بلافاصله جواب مي داد. لحن تندي داشت و هميشه زمين و زمان را زير سوال مي برد.، اما وقتي به او نزديک مي شدي مي فهميدي در پشت آن چهره قاطع ، جدي و بد اخلاق و آن لحن تند، قلب مهرباني است که هيچ گاه طاقت رنجيده شدن کسي را ندارد. خشن بود، اما مهربان بود. اطرافيان خود را دلخور مي کرد، اما تاب دلخور نگه داشتن آدمها را نداشت. صراحت داشت و با همه شوخي مي کرد. اگر از کسي خوشش مي آمد جوري با او رفتار مي کرد که انگار سال هاست او را مي شناسد. اگر هم از کسي بدش مي آمد که ديگر هيچ رودربايستي با او نداشت. نيمه اسفند 85هيچگاه از ياد ما نمي رود. روزهاي پاياني سال است. همه نشريات ويژه نامه هاي نوروزي خود را بسته اند. بعد از يک جشنواره شلوغ که هنوز هم بحث داوري آن دهان به دهان است ؛ حالا ديگر حوصله هيچ خبر جدي را نداشتيم. فهرست درگذشتگان امسال هم البته پر بار بوده. پرويز ملک زاده ، احمد قدکچيان ، پوپک گلدره ،نرسي گرگيا، فرخ غفاري ، مهدي سليمي و... براي اين فهرست کفايت مي کند. در سال 85دنياي هنر يک حاشيه درست و حسابي هم داشته است و حالا اين خبر بي هيچ تعارف و اغراقي خيلي بيشتر از ظرفيت ذهن هاي خسته و روحيه هاي کسل و افسرده ماست. همين چند روز پيش خبر آمد که فيلم افق قرار است جمعه از شبکه دو سيما پخش شود.
اين يعني اين که ملاقلي پور هنوز زنده است. شما را نمي دانم ، اما من خبرنگار از اين به بعد هر بار که به شهرک سينمايي دفاع مقدس بروم ، پشت خاکريزها، انتهاي کانال هاي کنده شده ، پشت تانکهاي سوخته و.... حتما او را خواهم ديد که با جديت در حال به صف کردن عوامل خود براي فيلمبرداري يک صحنه جنگي است. شايد روزي مانند همان صحنه اي که در سفر به چزابه به تصوير کشيد، او را پشت يکي از همين خاکريزها پيدا کنم و گوشي تلفن همراهم را به او بدهم تا با دنياي ما زميني ها تماس بگيرد و با خانواده خود حال و احوال کند و موقع رفتن هم به او بگويم: بيا که سينماي جنگ بي تو صفايي ندارد!
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
لينك مطلب
![]()
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
darhamvarhami.blogfa.com
